سلام
مامانم ، برادرم فرستاده بود برام غذا نذری بیاره ...
پشت تلفن گفتم باید بیایی بالا یه چایی بخوری حداقل، از اونجایی که تا ۹ سرکار گفت خستم نمیام بالا ..
شوهرم رفت جلو در بگیره ، دیدم ناراحته بعد چند ساعت گفت مونا دلم برای حسین می سوزه خیلی تلاش میکنه ولی سیگاری شده ..
گفتم از کجا فهمیدی گفت دهنش و لباسش خیلیی بوی سیگار میداد😔😔
مادرم بفهمه حتما سکته میکنه..
آخه خیلی جوان و کاری هست