من یه دوستی داشتم زمان دانشگاه یه پسری عاشقش بود همشهریمونم بود دوستم خوشگل بود طایفه اش با پسره هم فرق داشت با سختی ممکن بود پدر دختره راضی میشد
با همه اینها پدر ومادر پسره اومدن دوستمو جایی دیدن باهاش صحبت کردن که از پسرشون دست برداره درصورتی اصلا دوست من دنبال پسره نبود
پسره خودش عاشق این شده بود
زمان گذشت پسره رفت با اقوامشون که پدر ومادرش دوست داشتن ازدواج کرد دوست منم با دوست پسرش که خودش دوست داشت ازدواج کرد
چند سال بعد زن پسره بهش خیانت کرد مجبور شد ازش طلاق بگیره
آدمیزاد خیلی باید مواظب غرور وتکبر چزبانش باشه