دلم گرفته احساس میکنم چیزهایی رو قبول کردم ک حقم نبوده و باید زودتر جلوش وایمیسادم و نتونستم حالا شکستم زیر بار همه اینا به فکر جدایی افتادم نمیدونم درخواست بدم و اقدام کنم یانه
همسرم دوستم داره ارومه ولی کارهایی میکنه ک اذیت میشم مثلا با دوستاش رفته مجردی مسافرت ولی دروغ گفته بهم و اول گفت سفرش برای خرید چیزیه واقعا میخره اما بیشتر گشت و گزار کردن تاخرید اون چیز خیلی حالم بده
اتفاقا برعکس من همیشه شوهرمو محدود میکردم اجازه کاری هم تنهایی بهش نمیدادم و ب شدت برخورد میکردم ولی شوهرم بچس خودمم سنم کمه اما احساس میکنم اون زیادی بچگونه رفتار میکنه شوهرم کاری نکرده ک جمعش کنم اما چون سمت خانواده پدریم رفته و شب رو اونجا مکحده برای یک شب احساس میکنم پیش خودشون میگن چ زن بی عرضه ایی ک شوهرش با پسر مجرد امده مسافرت اونم راه دور
اتفاقا برعکس من همیشه شوهرمو محدود میکردم اجازه کاری هم تنهایی بهش نمیدادم و ب شدت برخورد میکردم ولی ...
اگه ترس داره ازتون چجور پس رفته و نگفته حداقل میگفت باز اشکال نداش ادم باید ب خونوادش ارزش قائل بشه شایدم زیادی محدودش کردین زده شده درکل باید تو هر چیز ی حد وحدودی باشه
دلم دلای قدیم یکی توش ب سختی جامیشد ولی وقتی جامیشد دیگه ردخور نداشت بیاد بیرو ولی دله الانیا شده گواله هرکی میاد میفته توش زودم درمیاد ب خودت نگیر اونایی ک دیدمو منظورمه
اگه ترس داره ازتون چجور پس رفته و نگفته حداقل میگفت باز اشکال نداش ادم باید ب خونوادش ارزش قائل بشه ...
ن میدونستم ک میخواد بره و گفتم اگه برای کار هست برو میخواست بره چیزی بخره بعد هی زنگ میزدم میگفت فلان جام بهماح جام شهرهایی رو رد شده ک اصلا احتیاجی نبود بره و معلومه برای تفریح رفته