من یادمه ۶ ساله بودم با یک جمله مامانم ...
برخلاف خواهر برادرام ...سالها از مامانم دور موندم و فاصله حفظ کردم ناخودآگاه
چون وقتی خواهر کوچیکم دنیا اومد و آورده بودنش خونه بردنش به اتاق خواب خودشون،من یواشکی از دم در نگاه کردم توجه مامان بابامو به بچه دیدم ،همون لحظه اونا متوجه شدن و گفتن عهه بی ادب یواشکی کار بدیه اخم کردن ....
من قشنگ یادمه در رو سریع بستم بالشمو برداشتم از تو پذیرایی،رفتم تو اتاق داداش بزرگم ،خوابیدم
هنوزه که هنوزه ۲۷ساله از اون روز میگذره و از اون جمله و اخم و خجالت و حس بدی که بهم دادن ، اما حتی یک بار هم نشده که مامانم بیاد کنارم بخوابه و من فاصله نگیرم یا بلند نشم از جام و هیچوقت درد دلهامو و مریضی هامو بهش نگفتم و بهش تکیه نکردم
خصوصا که در بزرگسالی گاهی هم بوده که گفتم و درد دل کردم و اون رفته برای دیگری گفته و من خجالت کشیدم یا همون موضوع درد دل رو بعدها پتک روی سرم کرده یا بجای کمک منت و نهی و سرزنش کرده ...
الان رابطه من و خواهرم تقریبا کامل و خوبه و بچش عشق منه،و من هرگز ازش بابت اون روز کینه ندارم ولی حس میکنم اون روز اونجا چیزی از من گرفته و برای همیشه دفن شد.
از نظر روانی در بازه زمانی ۳۰ تا ۳۵ سال و در زمان مادر شدن این دختر کوچک که فاعل داستان هست ،چه اتفاقی می افتد؟چرا با وجود سن بالا پذیرش فرزند را ندارد و حس محدودیت برای خودش و فاصله افتادن بین عاشقانه های خودش و همسرش و ترس و...دارد؟چرا مدام بچه را سقط میکند؟و می گوید به خودم برسم و ذکر بچه بیارم مسئولیت نمیپذیرم؟