با اینکه خیلی محبت دارن و تا حالا نازک تر از گل بهم نگفتن ؛ ولی خب مادر همسرم مدام وقتی با همیم تماس میگیره ؛ به همسرم میگه گاهی فقط پسر من باش ، دلم تنگ میشه ، حداقل نصف وقتت رو برای من بذار ، حواست به ما نیست ..
همیشه احساس عذاب وجدان دارم از اینکه همسرم با منه ؛ به بار مستقیم به خودم گفت که چون پسرم سنش کمه همچنان باید تحت تربیت من باشه و بعضی چیزا رو یادش بدم ولی اون اصلاً سمت ما نمیاد
در حالیکه واقعاً با خانوادهاش وقت میگذرونه نمیدونم دیگه چه انتظاری دارن
و اونقدر دور همسرم میچرخه و مثلاً محبت های عجیب و غریب میکنه تا همسرم بیشتر از من جذبش بشه ! آخه من هر چقدر سعی کردم این چیزا رو نادیده بگیرم مدام داره پررنگ تر میشه طوری که اطرافیانمم متوجه شدن توجه مادر همسرم بهش عجیب و غریبه .. با اینکه خودش با همسرش هیچ مشکلی نداره و زندگیشون عالیه اما نمیدونم علت این کارا رو
شما بودین چی کار میکردین ؟ به نظرتون اینکه همسرم میگه بریم یه شهر دیگه زندگی کنیم رو قبول کنم ؟ البته که جدیداً مادر همسرم با گریه این فکرم از سرش انداخت
من واقعاً برای مادر شوهرم بهترینها رو میخوام ولی این مدل رفتارش برام قابل قبول نیست