از آخرین باری که چشاشو دوخته بود بهم
از اون شبی که میخندوند منو و سر به سرم میذاشت
از شبی که گفت قدر این لحظه هارو بدون، دیگه تکرار نمیشنا
از اون شبی که تو ماشین فیلم دیدیمو خندیدیم
شبی که بعد از اون؛ دیگه هیچوقت چشماشو ندیدم...
نمیدونم چی بینمون بود ؛ چه حسی داشت به من؛.
اصلا چی تو ذهنش بود وقتی اونجوری نگام میکرد، وقتی قدم به قدم باهام راه میومد، چی گذشت تو ذهنش؟...
فقط مطمئنم رفتاراش معنی عشق نداد؛ چون رفت..
چون دیگه نخواست منو ببینه و من الان فهمیدم چقد خر بودم که دنبال حس شیشم و فال میگشتم ببینم کی قراره دوباره همو ببینیم.
فقط اگه دوباره کسیو پیدا کرد که مثل من دوستش داشته باشه بذاره رو چشاش ببره تو خیابونا حلوا حلوا کنه ..
مرتیکه موجی دوقطبی