خانما من و همسرم و دختر دوماهم دوران جنگ پیش خانوادم بودیم همه دور هم تا صبح بیدار بودیم یا حداقل دو سه نفر بیدار بودن من میخواستم بخوابم
الان از وقتی برگشتم خونه خودم خیلی میترسم شبا
اگر همسرم بیدار باشه قبل خوابیدن من من راحت میخوابم
از شانس بدم اونم تازگیا خیلی سریع خوابش میبره و عمیق هم میخوابه
قبلا حتی تا نماز خوابش نمیبرد معمولا
این مدت که برگشتیم شبا همش میترسم هی نگاه اطراف میکنم نور زیادی روشن میزارم
به خواست خودم از بعد جنگ سه تایی تو پذیرایی میخوابیم تو اتاق خلقم تنگ میشه
جز صدای موتور و ماشین که از بلوار تپش قلب میگیرم فکر میکنم موشک داره میاد سمتمون ولی کلا از تاریکی و تنهاییم تو شب خیلی میترسم همش فکر میکنم کسی تو اتاق ها تو تاریکیه و هی چشم میگردونم اطراف حتی خوابم میبره وسطاش با استرس چشمامو به زور باز میکنم اطراف رو میپام
قبلا خوابم نمیبرد میشستم چیزی مینوشتم فیلم میدیدم یا بازی میکردم تا بخوابم حتی در اتاق رو میبستم صدا نره داخل خودم خرده کارای خونه رو میکردم تو نور کم
الان این ضعف و ترسم داره نابودم میکنه
هرچند به خودم حق میدم از وقتی زایمان کردم نتونستم درست حسابی استراحت کنم و به خودم برسم و یمدتم هست یادم رفته ویتامین هام رو بخورم اینام میدونم بی تاثیر نیست