سنش بالاست ولی تمام بلایا رو سر من پیاده کرده
مریضه سرطان معده داره ولی بازم باهام بده جواب تلفنمو نمیده خواهرشوهرم با شوهرش بی دلیل بامن قهرن با شوهرم سلام علیک میکنن
قبل عید با مامانم رفتم ملاقات مادرشوهرم خواهرشوهرم رفت تو اتاق درو بست محکم بعد مامانش از ترس اینکه شوهرم بهش چیزی نگه به شوهرم گفت زنت اومده اینجا به من گفته گو __ه بخور🙄
بچه ها اصلا دلم نیست برم اونجا
ماشین میخریم از حسادت باهامون قهر میکنن
میفهمن زمین خریدیم به کل خاندان خبر میدن ولی به روی ما نمیارن تبریک نمیگن
صبح تا شب مادرشوهرم حتی پیش خواهرشوهراش داره پشت سرم میگه همه از من متنفرن😔
مامانم امروز میگفت لاقل هفته ای یکبار برو
ولی من دلم نیست کجا برم اخه