داستان از این قراره که مامان بابای من خیلی وقته درگیر اعتیاد شدن و الان دوماهه که تصمیم گرفتن برن بیمارستان و ترککنن
رفتن اسم نوشتن ولی هنوز تخت خالی نشده
تا اینکه دیشب عموم زنگ زد گفت ما میخواییم اینارو بدون اینکه خودشون بفهمن پس فردا با مامور بیایم بدیمشون کمپ بهشون نگو خواستم نظر خودتو بپرسم که خونه کی دوست داری بمونی
گفتم خودشون میخوان برن بیمارستانگفت نه به خودشون باشه نمیرن بعدم تو بیمارستان مواد گیرشون میاد
دیگه قبول کردم تا اینکهامروز از مامانم پرسیدم گفتاوضاع کمپ افتضااااااحه اونجا میزنن آدمارو کار میکشن دارو نمیدنغذاهاشون افتضاحه من به شخصه بوی غذاش بخوره بهم استفراغ میکنم باید بمیرم از گشنگی
میگفت خیلی بده غیر قابل تحمله
۵ دقیقه بعدشم بابام زنگ زد گفت پیگیر بشو بیمارستان ببین تخت خالی میکنن چون تو سلیطه بازی بلدی مطمئنم میتونی
جفتشون قصد بیمارستان رفتن دارن و میگن بیمارستان خیلی خوبه اذیتت نمیکنن تو اون حال میتونی ب پرستارا داد بزنی ولی اونجا اونا ترو میزنن
الان چیکار کنم بهشون بگم قراره ببرنشون کمپ کصبح خونه نباشن خودشون برن بیمارستان یا چی