من 8 ساله ازدواج کردم
شوهرم سال اول بشدت بد بود باهام با مادرش زندگی میکردیم
دهن بین بود خاله زنک بود بچه ننه بود
بعد خانوادش بیرونش کردن رغتم یه شهر دیگ بدون جهیزیم خلاصه هر سال میاییم 3/4 ماه با مادرش زندگی میکنم چون تنهاست
الان سه چهار سال بود خیلی خوب بود شوهرم
باز از پارسال بخاطر اینکه گفت برای همژشه با مادرم زندگی کنیم من راضی نیستم بشدت باهام بد شده
میخاد این شهرو برام جهنم کنه ک من مجبورم بگم باشه میرم روستا پیش مادرت زندگی کنم
همش جلو هر کسی فحشم میده میگ داهاتی میگ شب و روز دنبال گوسفند بودی میگ ترو چه ب شهر اوردم آدمت کردم میگ تو مجردی غذا نبود بخوری الان یخچالو برات پر کردم و.......
بابامو فحش میده
منم بهش گفتم آروزی مرگو دارم گفتم نه از طلاق میترسم نه از خودکشی فقط بخاطر دوتا بچه ها نمیکنم این کارارو
پریروز پیش برادرزادش فحشم داد سر چیز الکی این توهین هایی ک بالا نوشتم رو همرو پیش برادر زادش بهم گفت
پسره ۲٠ سالشه پیشش غرورم شکست
دیروز شوهرم اومد منت کشی حرف نزدم خیلیییی تلاش کرد گفت برات مبلاتو عوض میکنم و فلان میکنم گفت بیست تومن میدم برو نمیدونم ژل بزن و.......
من بهش اهمیت ندادم
گفت چیکار کنم پس تو بگو
گفتم اگ خیلییی میخایی دلمو بدست بیاری برو دکتر
گفت باشه بخدا وقت بگیر میرم
منم همون لحظه براش از روانپزشک وقت گرفتم برای امروز
گفت تنهایی برم
گفتم نه دوتایی میریم ک بعدا بهم دروغ نگی رفتی درحالی ک نرفتی
میگ باشه میرم
بنظرتون از این مرد جداشم بهتره یا ببرمش دکتر و بجنگم؟