خدا شاهده میگفت من مثل پسرای امروزی و فلانی و فلانی بی غیرت نیستم
بعد دهه هفتادیه خودش
حتی خونه ی پدرم باید اجازه میگرفتم اگه میگفت نه نباید نه میرفتم نه جر و بحث میکردم
یبار بدون اطلاعش خونه نبود رفتم ناهار دو ساعت خونه ی پدرم همون عصرش برگشتم
بخدا درگاه در رو گرفته بودش میگفت حق نداری بیای داخل تو من بهت گفتم نرو ولی بی اطلاع رفتی
بعد پا توی یه کفش کرده بود که باید بچه هم بیاریم من بچه میخوام
میگفت خاهرت سر و شکل بیرون رفتنش بده نباید باهاش بری بیرون
بخدا میگفت باید گوشیتو بیاری جلوی چشمم خاهرت رو بلاک کنی
حق نداره به تو پیام بده یا زنگ بزنه