من جدا شدم ۴ ساله
یمدت مستقل بودم بعد اومدم پیش خانواده
بچمم با پدرشه
الان یه بحثی شد با مامانم
بخاطر یه داستانی افسرده ام یکم حال و حوصله بیرونو ندارم اینا رفته بودن بیرون از صبح
الان برگشتن من شام درست نکردم چون بیرون ناهار دیر خورده بودن
دیگه یکم بحث شد و دعوا
مامانم گفت اصن تو چرا نیومدی بیرون با ما
منم گفتم به زور تو خونه تحملتون میکنم
گفت خوش اومدی
خیلی دلم شکست
خیلی خیلی خیلی دلم شکست میبینه من افسرده ام
یه ذره هوامو نداره
خوش به حال اونایی که مامانشون دلسوزی مهربونن رفیقن
من انقدر با مامانم دعوا و بحث داشتم این مدت
یبار ینفر بهم گفت مطمئنی نامادریت نیست در این حد