میگم خونه داری عروسی بگیریم. خسته شدم ۷ سال خونه پدرم هستیم.
میگ ن
میگم خونه رو بفروشیم بریم جای دیگ، میگ نمیفروشم
گفتم بریم جایی اجاره یا زمین بفروش میگه نه.
کلا مشکلش انگار منم.
از وقتی با وام ازدواجم هم ماشین براش خریدم الان ۱۰ ماه میشه،
غروب میره سرکار ، ۵ صبح میااد خونه.
دیروز سالگرد ازدواج بود سه تبریک نگفت، امروزم نگفت، اصلا بیشتر از همیشه بهم توجه نکرد.
با روزای عادی حداقل غذاشو اوایل بامن میخورد، بعد الان جدیدا یکم دیر میومد خونمون، جدا گانه میخورد، موقع غذا خوردن اینجا میدیدمش .
روزای خاص نمیبینمش
الان میگه صبح ک اومدم تا الان خوا بودم توخونخ، .برم سرویس، غذا آماده کن بخورم برم کار.
مگه زندگی اینه،؟ منو فقط گرقت ک غذا شو آماده کنم؟،منم حق زندگی دارم.
منو گرفت ک خرج هم نکنم .میگه خوبه خرج نداری.
دلیل نمیشه ک تلاش نکنه.
اصلا چرا امروزو باید بخیال باشه.سالگردمون حداقل ببینمش.
بخدا دلم میگ بیخیال هم چ شو