من از همون پیش دبستانی کع رفتم مدرسه هیچ کس منو قبول نمیکرد
خیلی هم تحت فشار بودم و خجالت میکشیدم
حتی به مامانم هم نمیگفتم منو هیچ کس قبول نمیکنه
همیشه بچه ها مسخرم میکردن
به جون مامانم راست میگم
به ارواح خاک مادر بزرگم راست میگم😭😭
همممممیشه اول سال کع میشد تپ مدرسه هیچ کس زیر بار نمیرفت کنار من هم نیمکتی ام باشه
بخدا من همیشه ساکت بودم نه کاری به کار کسی داشتم نه چیزی
همیشه به معلم میگفتن خانم توروخدا جا ما را عوض کنین من نمیخوام پیش نیکتا بشینم
سر گروه بندی درس ها همش من خجالت میکشیدم
آب میشدم ار خجالت
معلم که گروه بندی میکرد
تا میگفت مثلا فلانی و فلانی و نیکتا تو یه گروه بقیه اعضای گروه شروع میکردن وااای نه توروخدا ما نمیخواییم با نیکتا باشیم
درحدی بود که من فقط تک میموندم معلم دونه دونه به بچه ها میگفت شما نیکتا را میذارین بیاد تو گروه تون
محض رضای خدا یه گروه هم منو نمیخواست
آخر دست یادمه کلاس اول بودم معلم گقت هرکی بذاره نیکتا بیاد تو گروهشون یه جایزه براش درنظر میگیرم
یکی از بچه ها که تولدش بود یادمه اسمش نگین بود برای همممممه بچه های کلاس کارت دعوت آورد جز من
حتی برا معلم هم آورد
که قشنگ یادمه معلم گفت نگین این کارت دعوتم رو من میدم نیکتا
اون بیاد انگار من اومدم
بعد گفت وای نه خانوم
همیشه زنگ تفریح ها بغض میکردم چون میدیدم همه بچه ها بلا استثنا با دوست هاشون میرن بیرون تغذیه میخورن بازی میکنن
فقط و فقط من تک و تنها بودم
مامانم را مجبور میکردم صبح ها سر صف به یه دختره ای اسمش بهار بود بره بگه بذارین نیکتا هم باتون بیاد زنگ تفریح بیرون
بهار هم دیکه چون میدید مامانم گفت میگفت باشه
بعد که با بهار و دوستش میرفتم بیرون دوست بهار کع اسمش ملینا بود قشنگ یادمه بش میگفت بهار چرا اینو با خودت میاری اخه(منو منظورش بود)
بعد بهار میگفت خودمم نمیخوام مامانش که میگه دیگه مجبورم بگم باشه
همه بم میگفتن نیکتا مظلوم و بلد نیس حرف بزنه زبون نداره
میبردنم تو آب خوری چون میدونستن صدام در نمیاد در را روم میبستن در دهنم را میگرفتن میگفتن تا داد نزنی نمیذاریم بری بیرون
ولی دیگه من اون نیکتا مظلومه نیستم
کسی خواست بگه مظلومه زبون نداره یگ زبونی نشونش میدم اون سرش نا پیدا
همین حالاشم هر کی بگه آخی زهرا مظلومه نیکتا مظلومه میزنم تو دهنش
همین الان تو دانشگاه باورتون میشه من یک دوست حتی یک دوست هم ندارم
همه بچه ها دوست دارن میرن باشون بیرون میگن میخندن
میرن کافی شاپ
من همش تک و تنهام
الانم یه دختره ای که باش تو دانشگاه سلام و علیک میکردم الان پیامش دادم گفتم میای بریم بیرون گفت نه
درحالی که میدونم با بقیع بچه ها رفته
خودم تو استوری اش دیدم
حالا تازه دوست که نداریم هیچی
دختر دایی و دختر عمو و دختر عمه و اینام هیچی نداریم
همینام که داریم ای کاش نداشتیم
من 22 سالمه ولی الان حتی به خواستگار هم نداشتم هیچ پسری هم تاحالا بهم پیشنهاد ازدواج نداده