ی بار ی کارایی کرد منم خیلی ازش ناراحت شدم خیلی
ازون موقع باهاش سنگین ترم
وقتایی ک اون خونه س،میرم تو اتاق فقط برای کارای ضروری و غذا و اینا میام بیرون
سر میز شام اینا نمیخورم میبرم تو اتاقم
باهاش حرف نمیزنم مگه اینکه خودش چیزی بپرسه
هیچی نمیگم بهش چیز واجبی بخوام ب مامانم میگم بگه مثلا .
دیگه دوسش ندارم بابامو . از بعد اون اتفاقا ،قبلا خیلی دوستش داشتم ، خیلی در حقم ظلم کرد . هعی . درست میشه ؟ اولاش خودش پشیمون بود ولی دیشب ک من ی کم موندم تو حال، اون پاشد رفت.
خیلی چیزای بدی بهم گفت تو اون ماجرا ک اول گفتم. الان گریه م گرفت یادم اومد. کلا یادم میاد اذیت میشم . تا اخر عمرم میخوام همینجوری باهاش سرد باشم. اخه خودش اونجور گفت، گفت منو میبینه حالش بهم میخوره سرش قسم هم فک کنم خورد. دیگه هیچی دوستش ندارم هیچی💔