منو مامانم کلید نداشتیم پشت در مونده بودیم بابام بیاد
من حوصلم سر رفت گفتم من میرم پارک جای خونه مامانمم گف برو خفتت کنن دیگ چیزی نکف حوصلمو نداشت
اولش ک با صلوات رفتم رسیدم پارک دیدم شلوغغغ
مردم تازه دارن میان بشینن😂ی زنو مرد تازه اومدن شامشونم اوردن خوردن اونم برنج ساعت ۱۲شب😂😂😂
برگشتم دیدم مامانم نشسته جلو در چشمش ب چراغای پارک بود😂وقتی اومدم نگام کرد هی میگفت خیلییی تو خیره سری😂😂😂