بچه ها،چیکار کنم اروم بگیرم
ما عاشق و معشوق بودیم
من شاغلم ماهی حدودا ۷۰دارم،قبل عقد کلی با من سر پول دعوا میکرد و میگفت بده من،خودش وضعش از من خیلی خیلی بهتر بود و پول من براش اضافه بود ولی باز انقد با من دعوا میکرد که فکر میکردم اصلا بخاطر پول با من بوده
یخورده بچه ننه هم بود و وابسته به خانوادش
از خانواده من خوشش نمیومد،درحالی که خانواده من هیچ سختگیری نکردن بهش مهریمم یه سکه باوجود نارضایتی، بخاطر عشق من به اون قبول کردن
قرار بود من برم شهر اونا که ۶ ساعت با ما فاصله داشت و عین یه روستا بود
سر اینکه مدام میگفت دیگه خانوادتو بزار پشت سرت و بیا و به ما عادت کن و هرچی از خانواده تو دورتر باشیم بهتره چون خانوادت معظلن(بالای من معتاده و اون از معتاد خیلی بدش میاد)،میگف من میخام از اونجانجاتت بدم
میگفت مامانت دنبال داماد پخمه بوده ولی من پخمه نیستم،حالا مامان بابای من ساده ان بیچاره ها،بابام کارگر بوده با بدبختی منو به جایی رسوندن
من خیلی ترسیدم حس کردم داره اسیر میبره
نگفتم میخام طلاق بگیرم ولی گفتم پیش خانواده تو هم نباشیم و بریم مرکز استان
باباش زنگ زد گفت یا بیا شهر ما یا برو طلاق بگیر
من باز مشاور گرفتم برا رابطمون تلاش کردم،ولی اون فقط میگف بدون من میمیره ولی هیچ قدمی برنداشت،به مشاورم گفته بود اینا بزرگ ندارن و آدمایی شری اند
من باز نخاستم جداشم ولی راهی برام نزاشتن
بچه ها به نظرتون ترسای من درست بوده؟به نظرتون کارم درست بوده؟