سلام عزیزم من و شوهرم 13 سال باهم زندگی کردیم پستی بلندی داشت خوب و بدم داشت
تو این مدت من هیچ خطایی هییییچی ازش ندیده بودم تا اینکه ی زن تهرانی اومد تو شهرستان ما و ساکن شدن و از قضا شوهر این زنیکه با شوهر من دوست شد
و هی شوهرش اومدگفت زنم تنهایت غریب هست اینجا دیگه شوهز من اومد گفت بیا با این اشنا شو منم دلم براشون سوخت چون هم خیلی فقیر بودن هم تنها
دیگه این زنیکه پاش ب خونه من باز شد،هی میومد جلو شوهرم از تودش تعریف میکرد هی با عشوه حرف میزد هر روزززز ناهار و شام خونه ما کوفت میکرد چون تودشون هیچی نداشتن شوهرشم معتاد بودو پارانویید داشت ب حدی روش حساس بود ک اگه ی نامحرم از کنارش زد میشد میخواست بکنش تو گونی زنشو ک اون نامخرم نبینش،خلاصه عزیزم بهت بگم ک شوهرم ب این پیشنهاد دوستی داد،و من اینو بعد 9 ماه فهمیدم ک باهمن ،انقد شوهرم طرفداریشو میکرد هی میگفت دعوتش کن نداذه فک میکردم دلش میسوره براشون ولی باهم دوست بودن
خلاصه ک گوشی مخفی شوهرم و پیدا کردم،شوهرم انقد ب پام افتاد گریه کرد انقد تودشو زد امقد للتماسم کرد ک نرفتم خونه بابام،اون دختره ام انقد فحشش دادم زنگ زدم جرش دادم عوضی نمک ب حروم ج ن ده رو
شوهرم بعد ی مدت اومد گغت فک نمیکردم انقد دوست داشته باشم تو نباشی میمیرم تازه قدرمو میدونست،من اشتباه کردم ک ی غریبه رو اوردم تو زندگیم،مردا تنَوع طلبن شوهر من ک انقد ساده وچشم پاک بود چهارتا ناز و با عشوه حرف زدن و چهارتا تعریف خر شد و هنوز ک هموزه داره چوبشو میخوره،حقشه حالا حالاها باید زجر بکشه ،ولی الان هیچ خطایی نمیکنه اگع بکنه میدونه ک دیگه زندگیش تمومخ منو بچه هاش میریم،،باید مراقب این زنای خونه خراب کن باشیم،شوهر منم تقصیر داشت کلن مقصر شوهرم بود ولی من اگه نمیزاشتم این زنیکه بیاد انقد رفت و امد کنه این اتفاق برام نیمفتاد ک زندگیم خراب بشه