کاش یا خانواده خوب داشتیم کنارشون زندگی میکردیم
یا همسر و بچه داشتیم
کانون گرم و سالم خانواده داشتیم
مستقل زندگی کردن تو این جامعه مثل سمه به روح و روان زن
حتی جزئی ترین چیزا مثل لباس پوشیدن هم نمیتونی طبق سلیقه ت بپوشی
من از ترس همیشه سرتاپا مشکی میپوشم مانتوهای بلند لباسای پیرزنی شال های کهنه بدون ارایش اکثرا میرم بیرون که جلب توجه نکنم بخاطر ترس و حرف همسایه ها
مخصوصا که میدونن تنها زندگی میکنم رفت و امدمم محدود کردم بیرون
منی که یه زمان عاشق تیپ های اسپرت و رنگی بودم الان ۱۰ ساله نمیتونم اونطور که میخوام بخودم برسم ارایش کنم لباس رنگی و زیبا بپوشم در حالی که کمدم زیاده لباس دوست داشتم از این لباسای جدید کت و شلوارهای رنگی بپوشم یا کت و دامن بلند یا شومیز شلوار ولی همه شون حسرته برام
همه ش فکر میکنم این زنها و دخترا حقشونه بپوشن چون دلشون گرمه به شوهراشون یا پدرانشون من به کی تکیه کنم لوس بشم لباس خوب بپوشم خانم باشم همه ش ترس و تنهاییه و انرژیم فقط باید بذارم برا محافظت از خودم