دارم دیوونه میشم از دست بابام🥲مثل بچه ها هست ، مثل نی نی کوچولو ها برای اخبار دیدن ذوق میکنه، همچین یک اخبار را هزار بار گوش میده حالم بهم میخوره! توی جمع هم نمیفهمه چی را باید بگه چی را نگه ، بعضیوقتا یجوری توی جمع مسخرم میکنه که دلم میخواد همونجا داد بکشم، تمام راز های خانوادگیمون هم لو میده !
از ماهم به شدت فراری هست ، از من هیچی هیچی نمیدونه ولی تمام اخبار را حفظ هست ، اصلااا روی هیچی نمیشه روش حساب کرد ، به جای اینکه پشت ما باشه همیشه طرف بقیه را میگیره ولی خب این روزها بالاخره تموم میشن، بعضی وقتا فکر میکنم چون پدرومادرش را در بچگی از دست داده و مدرسه هم نرفته بچه مونده ولی مشکل خیلی بد تر من اینه که منم دارم مثل خودش میشم! پیش خانواده باشم عصابم خرد میشه زود، مثل خودش خیلی بیخیالم ، درک کردن احساسات دیگران خیلی برام سخته ، مثل خودش معمولا حرف نمیزنم مگر اینکه ضروری باشه ، همه توی کلاس منو به اینکه اصلا حرف نمیزنم میشناسند نمیدونم چیکار کنم 🥲🥲