ما همیشه دعوا و قهر بودیم
اخرین بار فهمیدم رفته خواستگاری دختر خالش کلا بیخیالش شدم
ولی خدا پشتم بود بعد یه هفته دقیقا خواستگار میخواست بیاد بابام زنگ زده بود مادربزرگم اونم اونجا بوده فهمید
خونش به جوش اومده بود
من خواستگارمو رد کردم مثل آدم باهاش موندم دیگه دعوا درست نکردم
سه ماه بعد دوباره یه خواستگار دیگه پیدا شد که فامیل دور محسوب میشد و بابام حسابی دلش باهاشون بود
منم بهش گفتم
دو هفته نشد اومد هواستگاریم و عقد کردیم😂از اولم من نمیخواستم وگرنه میومد بچه پررو