سلام دوستان
من ۷ ماهه عقد کردم خیلی یهویی شد من کلا با ازدواج زود مخالف بودم ولی نمیدونم چجوری شد خیلی پشیمونم از ترس ابروم نمی تونم جدا بشم از طرفیم تحملم تموم شده من هنوز دخترم ولی خانوادم هرگز نمیذارن چنین اتفاقی بیفته من دوستش داشتم خیلی زیاد ولی هر بار که بحثی پیش میاد اون بهم میگه بهانه میگیری در صورتی که خدا شاهده من خیلی تمرین صبوری کردم بازم خودش هفته ای یه بار بهم ایراد می گیره اخرش که بحثمون شد میگه بهانه میگیری دیگه نسبت بهش هیچ حسی جز نفرت ندارم تا حالا نسبت به هیچ ادمی اینجوری نبودم من بخاطر اون اشپزی یاد گرفتم صبوری کردم با همه چیش می ساختم و می سازم در صورتی که من تک فرزندم و تو خونمون تا حالا دست به سیاهو سفیدم نزدم از اولم می دونست الانم با وجود دانشجو بودنم همه کارا رو می کنم با اینکه تو عقدیم و من وظیفه ای ندارم همه کاراشو می کنم ولی اصلا مراعات نمی کنه