آقا من ی دختر دایی دارم یکسال از من بزرگتره بعد
چندروز پیش با خانواده اومده بودن خونه مادربزرگم تو روستا بعد ماهم اونجا دعوت بودیم خلاصه نهارو اونجا خوردیمو بعدازظهرش رفتیم خونه باغ دایی مامانم
که میشد بابا بزرگ دختر داییم بعد موقعه ای که میخواستیم برگردیم(ما میخواستیم کلا بریم شهر خونمون
اما خونه داییم اینا چندجا دیگه ام دعوت بودن میخوایتن اونجا برن) اما دختر دایی مچ منو گرفت گفت توروخدا برو بهشون بگو ببین میزارن بیام خونتکن یا نه؟؟
من خودم دوست نداشتم تنهایی وقتی مامان و باباش
نیستن بیاد خونمون چون میترسیدن طاقت نیاره بگه میخوام برگردم اما دیدم اگه نگم ی موقعه فکر میکنه خوشم نیومده بیاد پس رفتم به داییم گفتمو داییم درکمال تعجب قبول کرد اینم بگم داییم آدم عصبی و تعصبیه
و خیلی رو دخترهاش حساسه و خیلی هم گیر میده
کلا خانوادگی همینجورین(طرف مادریم)
هستین ادامشو بگم؟