بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
اوف واقعا دوران سختیه،قلب آدم میخواد کنده بشهدوسش اگه داری،ومشکل حل شدنیه جدا نشو
من خیلی دوستش دارم. من دو روز قبل از جنگ با دخترم اومدم شهرستان خونه پدرم. که یهو حنگ شد. منم دو روز بعد دخترم رو گذاشتم خونه پدرم و رفتم تهران پیش همسرم. دلم میخواست چند روز پیشش باشم و بعد راضیش کنم ببرمش از تهران. زیاد جدی نگرفته بود جنگ رو. شبش خوب بود. صبح یهو سر یه مساله کلی باهام دعوا کرد. فرداشبش دید من از صدای بمب دارم میلرزم حتی بغلم نکرد جاشو جدا کرد تازه سرم داد زد از ترس لرزیدم فکر کردم بمب زدن کنارم. به حدی که داشت برام کارتن میگرفت که لوازمم رو جمع کنم برم. خیلی دلم گرفت رفتم جلوش نشستم دستش رو گرفتم ولی منو پس زد کفت الان نمیتونم نگات کنم. بعد هم همش گفت حالم ازت بهم میخوره برو گمشو از زندگیم. راهها بسته بود من تهران مونده بودم. دیگه رفتم خونه دوست مامانم