همه چیز از روز اول استخدامم شروع شد
یه مرد۴۰ ساله بودم
من هم ۲۱ساله بودم
همیشه حمایتم میکرد همیشه از پیشرفتم خوشحال میشد
همیشه به عنوان یه مدیر نه به عنوان یه حامی حمایتم میکرد
اون روزا من یه دختر جوان و زیبا بود
با زرنگی بیش از حد همیشه در مورد استعدادهام حرف میزد گذشت
من فکر میکردم حس پدرانه هست
چون مدیرم متاهل بود
و اصلا هیچ جوره بهم نمیخوردم
همیشه مواظب حرکت و رفتارش بود که حس امنیت رو بده
خیلی از خوبیاش از ذهنم نمیره که چه قدر دستمو گرفت کشید بالا
چه قدر خواهش میکرد حتما تو جلسات حضور داشته باشم
گذشت و هیچوقت در مورد این عشق حرفی بینمون زده نشد
جز یکبار که یکی از کارمندای اون شرکت ازم خواستگاری کرد واین آدم فوق العاده بهم ریخت واون کارمند خوب رو اخراج کرد
فقط یه کلمه گفت لیاقت تو خیلی بالاست🙃
تعجب کردم مگه اون کارمند بد بود؟
مگه رفتارش بد بود؟
به اون چه ربطی داشت؟
گذشت پنج شیش سالی و من همیشه پیشرفتم رو مدیون این مرد بزرگ بودم
تا اینکه متوجه شدم مبتلا به بیماری سرطان معده شده
به خاطر حق دینی که به گردنم داشت همه مسئولیت شرکت رو خودم به دوش کشیدم چون اون مدت دوماه اونقدر ضعیف شده بود که کم نیومد شرکت
گذشت و این مرد بزرگ فوت کرد
بعد چهلم خانومشون اومد و با من صحبت کرد
در مورد رابطمون پرسید و من گفتم واقعا برای من پدر بودن
همسرش لبخندی زدی گفت نمیدونم الان گفتنم درسته یانه ؟
ولی من و همسرم ازدواجمون کاملا به صورت سنتی بود احترام بینمون بود ولی هرگز عشق رو نشد تجربه کنیم
همسرم روزای آخر از من حلالیت خواست به خاطر حس عشقی که به تو داشت🥺♥️
گفته بود که خودشو خیلی کنترل کرده بود که کسی حتی تو متوجه نشی ولی خب میگفت واقعا دست خودش نبود که دل وفکرشو مشغول نکنه🙃
راستش گذشت این ماجرا و من بعد سالها هنوزم قدردان این مرد بزرگ هستم که عشق یا شهوتش رو کنترل کرد جوری حمایت کرد که من تا لحظه آخر حس پدرانه رو درک کردم نه عاشقانه
روحت شاد مرد بزرگ 🥺
این داستان مربوط به زندگی دوستم بود ولی اونقدر قشنگ بود دلم نیومد ننویسم
عشق گاهی آدم رو رسوا میکنه یه حدیثی خونده بودم که گفته بودن اگر کسی عشقی در دل داشته باشد و به کسی نگوید و بمیرد گویا شهید شده است فکر کنم از امام علی بود🙃