یه دختره هست واحد روبه رومونه
مادرش بیوه است دوس پسر داره دخترشم همش بیرونه صبح تا شب معلوم نیست چیکار میکنه خیلی بد لباس میپوشه حتی شالم نمیپوشه تازگیا گاهی اوقات وقتی شوهرم میرسه اونم چند دقیقه بعدش میرسه
ولی در کل همش بیرونه خیلی وقتا شب تا 12بیرونه یا 1
دیروز شوهرم رسید کوچه من از پنجره نگاه میکردم شوهرم موقع پارک چراغ روشن خاموش میکرد بعدش که اومد بالا این دختره بعد 2دقیقه اومد بالا گفتم اینم معلوم نیست کجاها میره با کی میاد گفت حالا این همه که میره وقت کم میاره نشسته بود تو کوچه
گفتم چرا چراغ روشن خاموش میکردی گفت آها تو به من شک داری اون حرفاروهم داشتی با یه معنی دیگه میگفتی
گفتم نه بعدش رفت دستشویی اومد گفت به خدا من نمیتونم جای تو کسی رو بیارم یکم بغلم کرد
بعدش یه چند هفته پیش داشتیم میرفتیم بیرون این دختره رسید دم در کوچه همش مارو نگاه میکرد
الان یکی سرکتاب باز کرد واینکه جواب سرکتاب و 4دقیقه ای داد گفت با اون دختره است پولشو داری کاری کنی یا نه گفت آخرش جدا میشید