خونه داییش قراره برن تفریح جایی دور فقد یه ماشین داره اونم جمعیتشون زیاده
و من باشون قطع ارتباطم چون پشت سرم زیاد حرف زدن
حالا به شوهرم گفتن با ما بیاید میدونم بخاطر ما نیست فقد بخاطر ماشین شوهرم منو مجبور کرده باشون بریم
حالا به شوهرم گفتن ماشینتو دست ما بده خودت ماشین پدرتو بیار بازم نصفموت با شما سوار میشه و ماشینت هم در اختیارمون باشه خیلی اعصابم خورده
حالا وضعشون خیلی بهتر از ما در حال خونه سازی هستن برعکس من که یک اتاق مادرشوهرم زندگی میکنم
یعنی چی ما بریم ماشین از از پدرشوهرم بگیریم باز اونا سوار میشن و ماشینمون بدیم به اونا راهی که ۵ ساعت طول میکشه برای کسی پشت سرم حرف میزنه
نمیدونم چکار کنم