زیاد نیست آشنا شدیم شاید دو هفته اما عجیب آشنا شدیم ،چند روز پیش دستمو گذاشت روی قلبش وخیلی تند تند میزد اما بهش اعتماد ندارم چون ذاتا بی اعتماد و ازدواجی ام و با دوستی مخالفم ،یه دلم میگه جدا شو از کسی که اهل دوستیه همسر در نمیاد و پس فردا میگه تو هرجایی بودی ،و یهو به خودم بیام ببینم اخلاقامون آنقدرها هم شبیه نیست و عشق کورم کرده چی
یه دلم میگه اگه این همون نیمه گمشده و سرنوشتم باشه چی ؟ اگه لگد به بختم بزنم چی ؟ اگه یه روز ازدواج سنتی کنم و همسرم اخلاقش باهام جور نباشه چی تا ابد پشیمون باشم چی
بحث اینه
تنهایی و بی کسی اذیتم میکنه
خواستگاری سنتی عذابم میده
از روابط امروزی میترسم
کمک چیکار کنم باهاش قطع ارتباط کنم ؟
دعا کنید یه جوری راه حلو پیدا کنم یا سرنوشتم مشخص بشه و بیام خبر عقد و شادی بدم🥺🪐
تمام دیت هامون پارک بوده با خودم میگم کسی که دیت ببرت پارک هر دفعه قصد ازدواج نداره و پس فردا انگ خ.ر.اب روم میزاره ،از یه طرف میگم این آدم کاریه از صب تا شب سر کاره
شخصیتش هم مکملم
کارش خوبه از صب تا شب مشغوله اما خونه نداره