این اندوه چرا تموم نمیشه؟
چرا جاشو به سرخوشی نمیده؟
چرا نوری نمیتابه؟
چرا ذرات غبارِ متلاطم در باریکهی نور، نمیرقصن؟
چرا همه چیز راکده؟
چرا هیچ شادیای وَلو الکی، توی قلبم جرقه نمیزنه؟
چرا شور زندگی چند وقته روحم رو ترک کرده؟
چرا برنامههای هیجانانگیزِ غیرقابل اجرا اما به غایت اُمیدبخش روی کاغذهای بی خطِ دفترم نوشته نمیشن؟
چرا دیگه بوی کیکِ هویج راه نمیافته توی خونه؟
چرا بیخیالی و رِندی از مسلکِ وجودم کوچ کرده؟
چرا سایهی خیال روی پردهی ذهنم نقش نمیبنده؟
این اندوه چرا تموم نمیشه؟
این اندوه چرا تموم نمیشه؟
این اندوه...