من چند سال عاشق یه پسره بودم با جون و دلمدوسش داشتمولی هیچ وقت منو نمیدید انگار همش بهش تلقین میشد که منو نباید بخواد خلاصه منم همش بدبیاری میاوردمجوری که به چشماون نمیومدممثلا چاق شدم نمیتونستم درس یخونم خانوادم مشکلات مالی براشونیش اومد خلاصه سقوط کردیم...
ولی الان اونوپسرهدرفته ازدواج کرده بعد من دارم میبینم که همه چی داره بهتر میشه و درسته درسامو گند زدم کنکورو گند زدم افتادم عقب ولی الان تو ۲۴ سالگی دارم خوب درس میخونم تازه رفتم رشته حقوق انگار زندگی داره روی خوبشو بهم نشون میده و هر روز شادتر اینمبگم قبلا بهم گفته بودن که مادر این پسره تو کارایی مثل دعا و اینا دست داره خلاصه اگه واقعا اونبرام دعا گرفته بود انشالله شاهد ذره ذره نابود شدن عزیزاش و مخصوصا همون پسرش جلو چشم هاش باشه الهی خیر نبینه الهی هر بلایی سرمون اومد سرشون بیاد