من از صب اومدم خونه مامان بزرگم حالش خوب بود
یه دفعه حالش بد شد سرماخورده شد
منم چایی دم کردم و دیگه گشنم شد ناهار هم کوکوسبزی بود زیاد دوس نداشتم
مامان بزرگم رفت اتاق خوابید
منم پنجره اشپزخونه رو باز کردم یکم سیب زمینی با روغن کم تفت دادم و قارچ و پنیر
بعد داشتم میخوردم عمم اومد
میخواستم سوپ درست کنم همین خانم از خودشیرینی زیادش گفت نه خودم میارم تو خوب بلد نیسی
منم چیزی نگفتم
حالا اومده میگه چرا سرخ کردی گفتم تو اتاق بود مامانی
باز زنگ زده الان بگو چیزی سرخ نکنه ها
حالا سری قبل که مریض شده بود مامان بزرگم نیومد
همه کارا رو انجام دادم
بعدش اومده به عموم میگه دخترتو نیار اینجا مامانو مریض میکنه کی ازش مراقب میکنه بعدا
در صورتی که سری قبلش دختر خودش مامان بزرگمو مریض کرد که من اومدم پیشش
میخواستم بگم عجب ادم نمک نشناسی هستی اما خب از اونجایی که خیلی پاچه خواره میدونستم بعدا میشینه پشتم زر میزنه ساکت شدم
چقد اشغاله این ادم
نمیدونم چیکارش کنم همه عالمو و ادمو از خداشه با من بد کنه