تاامروز شک داشتم
می دونستم درست نمیشه اما می گفتم نکنه اشتباه می کردم
امشب خانوادم می خواستن صحبت کنن باهاش که مشکلتون چیه و اینا
جلوی بابام بلند شد داد کشید سرم که اره من دست بزن دارم می خوای بمون
می خوای نمون
بابامم عصبانی شد گفت دستی که روی دخترم بلند بشه می شکنم
برگشته میگه من دوتا دستو می کشنم
بابامم بهش گفت گمشو بیرون
رفته بیرون توی خیابون میگه تخم سگ کثافت بیشعور
از خونه زده بیرون زنگ زده به عموهام
ساعت یک نصف شب...
می دونستم درست بشو نیست
میدونستم
لعنت به دلم که دوسش داشت
لعنت به دلم که دوسش داره
ولی حتی یک درصدم راه برگشت نذاشته
تموم شد:)
حیلییییییی سختمه
دارم میمیرم از ناراحتی