من مامانم اینا ۵ روزی هست رفتن روستامون تو تبریز
بعد خب من بابام تنهاییم توو خونه
بابام صبح میره سرکار ولی این دوروز تعطیل بود
بعد خانواده ی عموم هم رفتن
فقط دختراشون موندن تهران چون کلی بچه دارن نمی تونن برن
حالا اینا رو بیخیال
هر روز بهم زنگ میزنن که خونمون تنها نمونی .. ( بخاطر تنها موندن من نمیگن درواقع تنهایی نمیتونن بچه هاشونو سروسامون بدن !)
من تقریبا ۲ روز رفتم موندم خونشون ... انقدرررر اون دو روز دوییدم اینور اونور که نگو ... واقعا خسته شدم انقدر کار کردم خونشون
یکیشونم نمی اومد بگه بچه امو بده من یکم استراحت کن
بعد حالا دیروز بعد از کلی اصرار که بمون بمون ، اومدم خونمون گفتم بابا تنهاست نمیتونم تنهاش بزارم ( واقعانم تک تک لحظات اون دو روز دلم پیش بابام بود البته داداشمم هست ولی بازم دلم می گرفت تنهاشون بزارم )
دیروز که برگشتم از دیروزه هی زنگ میزنن بیا دلمون برات تنگ شده و .... منم واقعا خونه ی دیگران اصلاااااا راحت نیستم به خدا .. از دیروزه خونه خودمون دارم نفس میکشم و راحتم......از طرفی ام اصرار میکنن بیا بیا منم هی میگم بابام تنها توو مخشون نمیره
بنظرتون چیکار کنم .. کاری که من مییکنم درسته یا خیلی دارم سخت میگیرم