اومد نشست پیشم ، از بچگی عادت داشتیم باهم درد و دل میکردیم و از زندگی مون میگفتیم، با اینکه ازم بزرگتر بود ولی خیلی وقت ها مشورتشو با من میکرد ،بین خواهراش منو بیشتز دوس داشت
مدت ها بود متوجه یه نقصی تو زندگیشون شده بودم ،
گفتم مسئله ت با خانومت چیه؟ چرا انقدر ازش ایراد میگیری؟ 🤔
گفت : دلمو زده😞
خیلی تند و رک گفت، اینهمه صراحت برام عجیب بود ، نگاهش کردم ؛ گفتم : چیش دلتو زده؟
گفت:همه چیزش، نگاهش ، راه رفتنش ، نمیدونم
، هیکلش ،
گفتم : خب تو که میدونستی از اول ، بعدشم هر کسی یه جوره، یکی چاقه یکی لاغره ، ☺ همه که مثل هم نیستن ،
گفت : بیا این منشی شرکت دوستمو ببین ، چ هیکلی داره ،
گفتم: تو چرا چشمت ناپاکه ؟ اونوقت از خانومت ایراد میگیری ؟
گفت: نمیدونم اصلا به خودش نمیرسه ، خانوما رو ببین .
گفتم: خب درگیر زندگیه، تاحد خودش هم میرسه به خودش،مقایسه کار درستی نیست ...
نگاهم کرد و هیچی نگفت ، دوست داشتم بدونم تو فکرش چی میگذره و همسرشو داره با کی مقایسه میکنه ...
اما یادمون باشه جوری نگردیم و وارد جامعه نشیم تا خدایی نکرده فردی نسبت به زندگیش و همسرش سرد بشه ، جامعه محل نمایش زیبایی هامون نیست ...💕
مخاطب اول : خودم ☺