نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم...تحمل زندگی فامیلی را ندارم...من آنقدر به تنهایی خود عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم..تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم...!
اخه هیچی کم نزاشتن واسم بعد من کم خوندم اصلا حوصله درس ندارم انگیزم فقط دوساعته جدای این مغزم درد گر ...
هعی چی بگم..ببین من خودم افسردگی شدید با وسواس فکری و درد بد جسمی دارم که حتی بزورمیتونم بشینم و راه برم.اما مجبورم مجبوری بخونی..حتی اگه اوضاع از اینم بدتر شه