من باشم یه غذایی درست می کنم بهر حال عزیز همسرتونن پدر و خواهرش بزرگیت رو نشون میدی
در مورد خانوادشم مثل خانواده همسر منن انگار سمت همسرم کلا طلبکارن از پسرها پدرشون مریض میشد میومد تهران می موند هیچکدوم که باهاش نمی اومدن فقط زنگ میزدن میگفتن بهش برسید نبریدش دولتی بیمارستان خصوصی ببرید و .. بخدا دریغ از یه تشکر . حالا پدرشوهرم شیمی درمانی میشدن من مرخصی بدون حقوق گرفته بودم یکسال خیلی اذیت شدم اما یه جا یاد گرفتم محل نذارم به حرفاشون و کاراشون
پدرشوهرم بیمار بودن البته دلممیسوخت
اما خواهر شوهرای طلبکارم خیلی دور برداشتن بعد چند سال کلا خیلی رسمی شدم از جایی به بعد و در جواب متلکاشون فقط،لبخند می زدم رفت و آمدم کم کردم الانم در حد یه بار در سال من خیلی البته صدم رو یه زمانی گذاشتم بعدش خسته شدم همسرم خودش بعد فوت پدرش بخاطر این حجم درک پایین خانوادش ازم عذرخواهی کرد و گفت ممنون تحمل کردی این همه سال