یه خواستگار دارشتم معاون یه اداره خیلی مهم بود، دوسال پیش اومدن خواستگاری، بعد مامانش گفت نه عروسی میخواییم که از پسمون ده سال گوچیک باشه. من از پسره 3 سال کوچیکتر بودم.
خیلی نذر و دعا کردم که پسر بگرده، چند مسجد رفته برای پیدا کردن دختر منو معرفی کرده بودن برای خیلی جالب بود. حالا چطوری نمیدونم
ولی مادر پسر قبول نمیکرد
حالا بماند
دو روز پیش دوستم دیدم، با خواهرش با خواهر این خواستگار من همکاره. گفت خدا رحم کرد بهت گفتم چطور
گفت اسم پسر مثلا علی، میدونی هنوز مجرد، گفتم چطور
گفت خواستگاری هر دختری میرن یا خواهرش یا مادرش دختر نمیپسندن. خواهرش هم همکار خواهر دوستمه و معلمه میگه اصلا اخلاق نداره وشوهرش داره طلاقش میده و افسار پسره کاملا دست مادر و خواهرش