وقتی یکی تو این سایت عکسشو میزاره همه میریزن سرش میگن فیلترو ارایشه و خودشونو جر میدن وسط تاپیک تا ث ...
دقیقاااا
جز تحقیر کسی که ازشون بالاتره کاری ندارن
برادرم، کتاب هایی برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند، هواپیمایی به سلامت فرود می آید ، جراح لبخند زنان اتاق عمل را ترک می کند، پسر کور بینایی اش را باز می یابد، عشاق سرانجام یکدیگر را یافته اند، عروسی در راه است، تشنگان به آب می رسند، به نان و آزادی.... ـ بهار جوانی ام که از آن حرف می زدند؛ پاییز بود. و حتی آن هم نه خزان داشت نه باران.تابستان مرده آیی بود نه گرم نه سرد؛ پر از ابر هایی که نمیدانستند چگونه ببارند.شاید برای همین از زمستان نمیترسیدم...و من هنوز به روزنه ی نور آفتاب، که از لای ابر چون کورسوی امید میتابید چشم دوخته بودم، چه بی رحم بود خورشید آرزو که نمی گذاشت به اطمینان تاریکی دنیا ، دل خوش کنم.راستش من همیشه غمگین بوده ام، این غمگینی را حتی در عکسهای دوران کودکیم هم میبینم،این اندوه را، این همیشه آشنا را،من همواره در خودم داشته ام. اندوه چنان شباهتی به من دارد که میتوانم آن را به عنوان هویت بر خود نهم....
ما زنها برای رهایی از این افکار بسته نیاز به همدلی با همدیگه داریم. همین تفکر من از همه ی زنها متنفر ...
درسته، این جمله اول به شکل یک استعاره است بیشتر ، مگر نه واقعیت نداره
ولی من خودم بشخصه تو این جامعه پرپر شدم ، نابود شدم
چه برای حق های شخصیم، که ساده ترین حقوق یک انسان
چه برای تغییر افکار سمی شون
اما این جماعت مقاومت زیادی برای نفهمیدن دارن
برادرم، کتاب هایی برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند، هواپیمایی به سلامت فرود می آید ، جراح لبخند زنان اتاق عمل را ترک می کند، پسر کور بینایی اش را باز می یابد، عشاق سرانجام یکدیگر را یافته اند، عروسی در راه است، تشنگان به آب می رسند، به نان و آزادی.... ـ بهار جوانی ام که از آن حرف می زدند؛ پاییز بود. و حتی آن هم نه خزان داشت نه باران.تابستان مرده آیی بود نه گرم نه سرد؛ پر از ابر هایی که نمیدانستند چگونه ببارند.شاید برای همین از زمستان نمیترسیدم...و من هنوز به روزنه ی نور آفتاب، که از لای ابر چون کورسوی امید میتابید چشم دوخته بودم، چه بی رحم بود خورشید آرزو که نمی گذاشت به اطمینان تاریکی دنیا ، دل خوش کنم.راستش من همیشه غمگین بوده ام، این غمگینی را حتی در عکسهای دوران کودکیم هم میبینم،این اندوه را، این همیشه آشنا را،من همواره در خودم داشته ام. اندوه چنان شباهتی به من دارد که میتوانم آن را به عنوان هویت بر خود نهم....
حرفت کاملا متین و درستهولی الان چی؟با مبارزه فیمنیست ها اوضاع ما خیلی بهتره و یکسری حق های بیشتری نس ...
درک میکنم، خودمم درگیر این مسائل بودم. ولی همیشه توی سیستم ها و ساختارهای فاسد یک گروه رهبری هست که خشونت محض رو اعمال میکنه و یک گروه که زیر دست این هاست و خشونت نرم و روانی ایجاد میکنه. مردها با تجا.وز،قتل و تبعیض بی رحمانه دست زنان رو از هر فرصتی کوتاه کردن. زن ها هم درک کردن برای اینکه مورد آزار قرار نگیرن باید سمت اونی که قوی تره برن، حالا چندین هزار سال از این فساد رو در نظر بگیر،ببین چه فاجعه ای به وجود اومده. فمینیسم خیلی وقتی نیست که ایدش شکل گرفته و ضعیف تر از اینه که بتونه ساختار زن ستیزی که عملا جهان مدرن رو شکل داده در هم بشکنه.
خلاصه اینکه ما زن ها تو شرایط بد و دردناکی هستیم
من به کسی که بر علیه جنسیت من تبعیض قائل خواهد شدزندگی نخواهم داد.اگر دنیایی که از بدن من زاده میشود به من ستم میکند، من نمیگذارم آن دنیا وجود داشته باشد
درسته، این جمله اول به شکل یک استعاره است بیشتر ، مگر نه واقعیت نداره ولی من خودم بشخصه تو این جامعه ...
دقیقا میفهمم. نصف مملکت که این شرایط به نفعشونه، نصف دیگه هم که اصلا برابری براشون ترسناک و غیر قابل درکه. اینجا یه دختر برای حقوق اولیه ی انسانی باید بجنگه چه برسه به پیشرفت کردن
من به کسی که بر علیه جنسیت من تبعیض قائل خواهد شدزندگی نخواهم داد.اگر دنیایی که از بدن من زاده میشود به من ستم میکند، من نمیگذارم آن دنیا وجود داشته باشد
درک میکنم، خودمم درگیر این مسائل بودم. ولی همیشه توی سیستم ها و ساختارهای فاسد یک گروه رهبری هست که ...
درسته
تک به تک حرفات حقه👏🏻
خیلی هم درسته متاسفانه
برادرم، کتاب هایی برای من بفرست که پایانی خوش داشته باشند، هواپیمایی به سلامت فرود می آید ، جراح لبخند زنان اتاق عمل را ترک می کند، پسر کور بینایی اش را باز می یابد، عشاق سرانجام یکدیگر را یافته اند، عروسی در راه است، تشنگان به آب می رسند، به نان و آزادی.... ـ بهار جوانی ام که از آن حرف می زدند؛ پاییز بود. و حتی آن هم نه خزان داشت نه باران.تابستان مرده آیی بود نه گرم نه سرد؛ پر از ابر هایی که نمیدانستند چگونه ببارند.شاید برای همین از زمستان نمیترسیدم...و من هنوز به روزنه ی نور آفتاب، که از لای ابر چون کورسوی امید میتابید چشم دوخته بودم، چه بی رحم بود خورشید آرزو که نمی گذاشت به اطمینان تاریکی دنیا ، دل خوش کنم.راستش من همیشه غمگین بوده ام، این غمگینی را حتی در عکسهای دوران کودکیم هم میبینم،این اندوه را، این همیشه آشنا را،من همواره در خودم داشته ام. اندوه چنان شباهتی به من دارد که میتوانم آن را به عنوان هویت بر خود نهم....