من دو تا کاری دارم یه خواهرشوهر که مجرده
تو عقدم .من هم درس میخونم هم درگیر کارم هم مادر خودم سن و سال داره
از اول که عقد کردم مادرشوهرم پیله ی این بود که من باید یک سر برم خونش(میگه هم عروس کارامو بکنه هم با هم تفریح کنیم)
اما من زیر بار نرفتم هرچی بیشتر دیدم میخواد کار بکشه کمتر رفتم
رسید به هفته ای یک بار
اون اصلا همچین چیزی رو نمیخواست.دوس داش تحت سلطش باشم مثل جاریام اما نتونس
از آخر بعد از دو ماه که از عید گذشته بود اومد خونه مامانم عید دیدنی تو چشم مامانم زل زد گفت اونی که کم میاد به خونم بود و نبودش یکیه واسم.منم دیگه از اون موقع کلا خونش نرفتم
هرگز هم حاضر نیستم جایی پا بذارم که نمیخوانم