این اخلاق مادر شوهرم خیلی رو مخمه همش خودشو ب خنگی میزنه اصلا رنگ بازار نمیبینه و به خودش اهمیت نمیده وهرچی انتخاب میکنه که اصلا هیچ وقت نبود و مد نیست یا برای خیلی وقت پیشه و مثلا نمیخاد ب من رو بده و ی چیزی اشتباه هست میگه و روش پافشاریم داره اما من نمیخندم چون میدونم باید خودمو کنترل کنم،امروژ بهش کلی رسیدم چون سرماخورده و الان آورذمش دکتر و دخترایی که مثلا با حجاب نیستن رو بدوبیراه میگه و این خیلی رو اغصابمه میگم ادم ب مردم چیکار داره تو کلاه خودتو سفت بچسب و کار دیگران نداشته باش ،پیش من گفته بود عروس بگیرم بی حجاب باشه خفش میکنم...
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی