تو خونمون حدالامکان سعی میکنیم اضاف نیاد چون وعده بعدی غذای مونده کسی نمیخوره
اضافه هاش میبرم پارک سر کوچه به گربه و سگ ها میدم
اونجا سطل زباله داریم بااینکه منطقه خوبی هستیم ولی باز سگ و گربه زیاد میاد کنار سطل یا پارک...یه همسایه پر داریم ۲۴ساعته کوچه نشسته هر موقع میریم دم دره
منم ظهر یه کم استخون بردم بهم فوش های خییییلی بدی داد اینا رو عادت دادی اینجا ،پدر منم بشدت عصبانی و خشن به پدرم چیزی نگفتم
پیرمرده گفت خجالت نمیکشی منم گفتم انشالله از فردا میکشم گفت چی رو منم گفتم خجالت میکشم میارم توام رنگ میکنی بیکار اینجا نشستی...الان گریه میکنه هر کدوم از همسایه ها رد میشه پشت من بد میگه
چرا بچه های این پیرمردا بهشون رسیدگی نمیکنن بخدا آدم پیر میشه عین بچه میشن خیلی اذیت میکنن آدمو
میگم براش یه چایی ببرم از دلش دربیارم آهش نگیره منو فقط نفرین میکنه
بخدا قصد من فقط شوخی بود