یکساعت پیش گفت سگ سیاهی
عذاب قبری واسم تو این خونه
گمشو برو شوهر
گفتم اگه از من بدت میاد من از این خونه میرم فقط یکم پول بدین تا کار پیدا کنم
و رفتم تو اتاقم
الان اومد نازمو کشید گفت منو ببخش
اگه میای پیشم بخوابی دیگه تا صبح نیستم
اومدم پیشش خوابیدم ولی همش دارم گریه میکنم بیصدا
نفسم بالا نمیاد
تازه فهمیدم دلش از کجا پر بود
عصر داداشم بهش گفته بود ناراحتی قلبی داری دیگه نمیتونی بری حج الان گفت ناامیدم کردن
فکر کنم از این ناراحت بوده