خلاصه ماجرا این بود که مادر شوهرم از دخترم خیلی خوشش آمده بود و هر شب براش لالایی و قصه میخواند.
میگفت از وقتی اومده انگار خونه مون روشن شده...» ولی یه چیز تو چشماش برام عجیب بود.
اون زن که یه روز میگفت دختر به درد نمیخوره حالا یه جورایی وسواس پیدا کرده بود روش نمیذاشت کسی بغلش کنه به هیچکس اعتماد نداشت.
هر شب هم خودش میذاشتش کنار خودش و براش لالایی می خوند.
تا اون شب رسید....
نیمه شب رفتم سراغ دخترم دلشوره داشتم. دیدم خوابش برده کنار مادر شوهرم آروم رفتم جلو که ببرمش تو اتاق خودم
بالشش رو که بلند کردم... یه کاغذ کوچیک افتاد پایین
یه تیکه پارچه ی سبز پیچیده شده با بوی عجیبی که هیچ وقت حس نکرده بودم با دست لرزون بازش کردم
یه کاغذ با نوشته های عجیب خط های کج و معوج و اسم دخترم... کنار اسم شوهرمشوکه شده بودم.
صبحش رفتم سراغش گفتم این چیه؟! زیر بالش بچه م چی گذاشتی؟!»
با خونسردی گفت
«هیچی نیست مادر... دعای آرامشه که نخوابه بی قراری نکنه که به من وابسته نشه زیاد. تو هنوز تجربه نداری...»
ولی من دیگه مطمئن شده بودم.
اون زن نمیخواست فقط نوه داشته باشه.
می خواست دختر من بشه دختر خودش
میخواست مادر بودن رو ازم بدزده با هر راهی که بلد بود... حتی با دعا....
از اون شب دیگه اجازه ندادم حتی یه دقیقه تنها با دخترم باشه.
دعا رو بردم نشون یه آدم قابل اعتماد دادم.
اون گفت:
این دعا نیست... این بستن رابطه ست. این نوشته شده که دخترت نه به تو! بلکه دخترت فقط به اون توجه کنه
از اون شب دیگه اجازه ندادم حتی یه دقیقه تنها با دخترم باشه.
نمیدونم چقدر جواب داده بود
ولی هنوز هم شبها گاهی دخترم تو خواب اسم مادر بزرگشو
زمزمه میکنه....
و من هر بار تو دلم میگم
«خدایا... بیدارش کن... فقط بیدارش کن.