من هفت سال ازدواج کردم
اینجا رسمه باید یکی از پسرا حتما از پدر مادرش مراقبت کنه ینی بمونه پیششون
از شانس گند من شوهر منو گذاشتن
من وقتی ازدواج کردم نتونستم با خانوادش کنار بیاد کم سن بودم
با کلی بی ابرویی و قهر رفتنم
اینجوری شد ک نصف سال رو پیش شوهرم یزد باشم نصف سال هم پیش مادرش زنجان باشم
محل کار شوهرم یزده
تو اون تایمی ک خونه مادرش میمونم شوهرم میاد میره تنهایی
خلاصه هفت سال اینجوری گذروندیم البته چندین بار خانوادش بیرونمون کردن
ولی شوهرم ول کنشون نیست میگ من خونه پدر مادرمو ساختم باید ب من برسه اون خونه نه ب خاهر برادرام میگ باید پیششون باشیم
خونه تو روستاست ما الان روستا زندگی میکنیم
چند وقت پیش ک شوهرم یزد بود رفتم خونه پدرم قهر
گفتم نمیام تا خونه جدا نکنی
بیست روز قهر موندم
آخرش بدون هیچ تکلیفی برگشتم
شوهرم میگ خودتم بکشی من جدا نمیشم
ولی مادرش از بودن ما اذیته
همش میگ کی میرید یزد
همش بچه هامو دعوا میکنه
بهم گیر میده
من بعد قهرم ک برگشتم جرعت ندارم با شوهرم حرف بزنم زبونش سه متر دراز شده.
بخدا خستم کرده
الان قراره چند روز دیگ بریم یزد اصلاااا خوشحال نیستم وقتی میدونم قراره باز بگردم این خراب شده
همهه چیمون مشترکه غذا اب حموم و.....
یکیو میبینم داره خونش جدا میشه مبره من حسرتشو میخورم
امروز سگ پدرشوهرم جون میداد بخدا از ته دل خاستم من جاش جون بدم بخدا مردن شده آرزوم
بخدا هر شب ب امید اینکه فردا بلند نشم میمیرم
هر شب میگ کاش امشب تو خواب قلبم وایسته
ولی هنوز زندم
تو روستاییم میگم زمین داریم بیاز خونه رو میگ نه خونه داریم
من بخاطر بچم خودکشی نکردم بقران تا الان رفته بودم