مادرمنم وقتی میرفت مسافرت همه چیزو ب من میسپرد
صبح زود بیدار میشدم ناهار درست میکردم میرفتم دانشگاه
شب برمیگشتم شام هم درست میکردم با برادرم و بابام میخوردیم
الانم ک توی زندگی خودم هستم همسرمو همینجور بار اوردم
یهو یکماه میرم خونه مادرم و همسرم ک تنهاس خودش غذا درست میکنه و مستقل شده