2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

791 بازدید | 51 پست

نمیدونم چرا میگمش ولی .....

یک اکیپ باحال چند نفره دانشگاه فرهنگیان تهران بودیم همه درس خون چند تا شون تهرانی بودن بقیه شهرستان 

۱۹ سالم بود همش چیزی از زندگی نمی‌دونستم اوکی شدیم برو بیا سفر عقد همه چیز اوکی بود خونه هم گرفته بودیم حتی دقیق دوهفته قبل عروسی توی کافه با صمیمی ترین دوستم از همون اکیپ دیدمش جالب تر اینکه خودش گفت برم اونجا و..... خواستم بگم مراقب اعتماد تون باشید از ما که گذشت

مشترک مورد نظر از دسترس خارج شد.

بچه‌ها اگه امرور خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تا ۹۹٪ تخفیف داره، هم یه کد تخفیف ۵۰۰ هزارتومنی داره.

کد: ATP5

ارسالشم انگار رایگانه

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

فقط فهمیدم اعتماد بیجا کردیانگار بقیشو تو دلت گفتی

اعتماد بیجا نبود فقط خیلی روش حساب کردم خیلی بده اینکه بهت بگه بیا آخرین دست بعداز عروسی و با همچین صحنه ای مواجه بشی

مشترک مورد نظر از دسترس خارج شد.

خیلی خلاصه گفتی 

فقط فهمیدم شکست خوردی

انشالله بهترین ها برات رقم بخوره

خرّم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست               به هوای سر کویش پرو بالی بزنم            ❤                               الهی شکرگزار این زندگی هستم که به من بخشیدی؛ به خاطر همه چیزش:تو را شکر بابت آدم‌هایی که معلم من بوده‌اند.❤تو را شکر بابت درس‌هایی که زندگی به من ارزانی داشته‌اند.❤تو را شکر برای عشقی که می‌گیرم، می‌بخشم و می‌پراکنم. ❤                              ( تایپ کردم گلبهارجون بعد دیدم  "ر" جا افتاده)😮

سال اول دانشگاه بود که با کلی ذوق اومدم تهران فرهنگیان قبول شده بودم همیشه این شهر رو دوست داشتم دختر خیلی چیزی نبودم همش بیشتر سرم با کتاب ها رمان هام خوش بود چیزی از زندگی نمی‌دونستم کم کم ترم های ۳ و ۴ بود که از طرف یکی از دوستان زهرا وارد اکیپشون شدم منو زهرا فرزاد از شهرستان اومده بودیم و فاطمه مهدی و سهیل از تهران بودن از روز اول هم خیلی با من اوکی نبودن ولی خب کم کم که گذشت بهتر شدیم از تقلب جمعه های بام تهران بگیر تا کورس ماشین شبای پنجشنبه اندرزگو همه دانشگاه معروف بودیم انگار نه انگار باید به خاطر دانشگاه هم که شده رعایت میکردیم اون رو را بهترین لحظه ها بود برام تا اینکه از طرف دانشگاه اردو رفتیم یکی از شهر های اطراف گرگان یک اردو چند روزه بود که با استادامون رفتیم شیرینی باز نشستگیش بود همه مون رو برد اونجا لحظه آخر همه بچه سوار شدن و من موندم جا گفتن سهیل نمیاد اینا تو با اون بیا منم خجالتی از یک طرف هم نمی‌تونستم خودمو راضی کنم نرم 

مشترک مورد نظر از دسترس خارج شد.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108