من حماقت کردم و رفتم سقط کردم. هیچ کس نفهمید. عذابی کشیدم که هر وقت یادم میاد تمام تنم می لرزه. بچه م سقط شد ولی انگار ی تیکه از وجودمم رفت. بعد فهمیدم ی تیکه مونده و هر روز داره عفونت میکنه. دکتر گفت باید بری اتاق عمل و کورتاژ بشی. حاضر نبودم. سه ماه تمام خونریزی داشتم. دیگه حالم انقدر بد شده بود که به زور شوهرم منو برد و اونروز رفتم اتاق عمل. با استرس و وحشت. وقتی از اتاق عمل اومدم هیچ کس نبود جز شوهرم. شوهرمو تو بخش زنان راه نمیدادن. منم موقع به هوش اومدن گریه میکردم و مامانمو میخواستم. شوهرم با پرسنل دعواش شد. وضعیت خیلی خیلی بدی بو . الانم که یادش افتادم گریه م گرفته.