انقد سختی به جونم دادن دستام میلرزه،من یک دختر اما چقدر ضربه خوردم از خانوادم ،پدرم رفتارایی که باهام کرد،خیلی زجرم داد،رفته بودیم مسافرت سر چیز بیخود جوری کتکم زد من خیلی ببخشید خودمو خیس کردم از ترس،اون موقع ی دختر ۱۶ساله بودم ،دلم خیلی برای خودم میسوزه،هیچ وقت نپرسیدن حالت چطوره,انقدر تو سری بهم میزدن اون موثع که خواستگار نداری و من از ترس و غصه دعا میخوندم برام کسی بیاد اینا انقد اذیتم نکنن،نزاشندانشگاه برم جایی،همه چیزمو درونم کشتن،هیچی از زندگیم قشنگ نبود،ماذرم راه به راه از خونه منو مینداخت بیرون و مریضی اعصاب وروان داره و منوهمسایه ها میاوردن خونه،میرفتم تو حیاط درس بخونم منو مینداخت بیرون،تا چیزی میشد میگفت حق نداری غذای خونه ما و بخوری،دلم شکسته که هیچ له شدس مثل یک طوله سگ که رفته زیر ماشین ،خدایا به دلم آرامش بده،خیلی خستم،خیلی،چقدز تحقیر شدم و شکست خوردم ،چقدر اذیت شدم،خدایااااا