چون داداشم رو ترغیب کردن به کار کردن و بیمه کردنه خودش ولی من رو ترغیب کردن به درس خوندن و شوهر کردن .
بعد به شوهرم اجبار کردن که کار کنه و خودشو بیمه کنه .
شوهرمم کار کرد ولی بیمه نکرد خودشو .
منم که به جز تحصیل و کارای پاره وقت با حقوق ۷ تومن ۸ تومن ،یه کار مناسب و درامد مناسب نداشتم .
الان من هیچ گهی نیستم و به خاطر محدودیت های شوهر از نظر مالی پیشرفت نکردم .
خوده شوهره هم نمیتونه زندگی بسازه .
از مامان بابام ناراحتم که به جای اینکه از من یه زن بی نیاز و قوی و قدرتمند و بدون نیاز به هیچکس بسازن سعی کردن یه دختر خانوم و خرخونه بی پول بسازن که شوهرش وظیفشه خرجش رو بده ولی از داداشم یه مرد واقعیه موفق ساختن که وظیفشه خرج زنش رو بده .
من از زن بودن بیزارم . البته از زن بودنی که خانواده و جامعه برام تعیین کرده