شوهرم آخر هفته پیش کلن پیش پدرش بود کمک کارهای کشاورزی، امروز صبح باز گفت میخوام برم،منم گفتم من هفت دست برگه دارم که باید تصحیح کنم بچه ها نمیزارن، منم کار دارم همش بچه هاتو میندازی سر من
اونم گفت شب تصحیح میکردی،
گفتم شب خسته بودم خوابم برد
میگه الان ساعت چنده؟چهار صبح پا میشدی انجام میدادی!
منم گفتم نمیتونم شب نخوابم که پدر تو میخواد شالی بکاره،اصلا به من چه؟ دیگه دعوامون شد
اونم قهر کرد رفته تو اتاق خوابیده ، منم اعصابم خورده هیچ کاری هم نمیتونم کنم
خیلی پر روئه انگار نه انگار بچه های اونم هستند میندازه سر من میره کارهای پدرشو میکنه ،